بسم الله المعبود
.
.
.
از ركود انسانيتم سخت در شگفتم...
...
دوست دارم اين جا بنويسم:
يا شفيق
...
بسم الله العالم الغيب
يا امان من لا امان له....
پ.ن:
ديگر تمام شد، به نمك احتياج نيست
از پا فتاده زخمي زخم زبانتان...
بسم الله
.
.
.
مرا فرصتي مي بايد...
مرا فرصتي مي بايد و خلصه اي
كه در آن خودم را جستجو كنم و بيابم...
به ياد سحرهاي ماه مبارك...
به ياد تمام لحظاتي كه دل در كفم نبود...
مرا فرصتي مي بايد و خلوتي
كه تمام ان چه را كه بين من و معشوقم را حائل نموده
از ميان بردارم...
و شايد اول از همه خود را
چرا كه گويند تو خود حجاب خودي....
.
.
.
دلتنگ مناره هاي نور شده ام...
دلتنگ دعا كميل هاي حرم امام رضا(ع)...
دلتنگ نماز عيد در صحن برف زده انقلاب...
...
مرا فرصتي بايد
كه سر عشق بجويم...
مرا فرصتي مي بايد
كه در دو ركعت عشق
قد علم كنم و به خاطر بياورم كه هستم...
اللهم اني اسئلك من كلماتك باتمها... و كل كلماتك تامه...
اللهم رب حج بيتك الحرام...
چيزي تا ورود به شهرالله نمانده است
و من هنوز توان ورود در اين ضيافت عظيم را در خود نمي بينم...
يا الله
يا رفيق
يا شفيق...
از چه رو مرا به حال خود وانهاده اي؟
به كدامين جرم مرا در اين كوير وحشت تنها نهاده اي؟
اگر تو مرا خدايي نكني
اين بار عظيم دلتنگي را به كدامين در ببرم؟
اگر تو نباشي
با اين همه غربت چه كنم؟
اللهم اني اسئلك بعزتك اعزها...
اللهم اني اسئلك بعزتك كلها...
اللهم اني اسئلك من مشيتك...
اللهم اني اسئلك بمشيتك كلها...
يا رفيق من لارفيق له
يا طبيب من لا طبيب له...
يا مونس...
درياب خداوندا...
درياب...
باز هم توبه شكن كوچكت امده است...
در بگشاي... بگشاي... دلتنگم...
.
.
.
به تاريخ امشب... شب وحشت از خويشتن خويش...
بسم الله الرحمن الرحیم
.
.
.
.
قصه ما آدم ها، از روزی آغاز شد که در تنافس فرشتگان و موجودات، «آدم»، «اسماء» را تعلیم دید و به درستی پاسخ گفت... همان روزی که کالبد خاکی اش، به امر رب السماوات و الارض، سجده گاه ملائک شد... و از همان روز بود که ابلیس، سایه در سایه «آدم» گام نهاد تا حائلی شود میان عاشق و معشوق...
«شجره منهیه» اولین گام در آغاز این فراق عظیم بود...
«مجنون»، از وادي «ليلي» رانده شد... و پس از آن، درد پي درد و زخم پي زخم بود كه مجنون را مي آشفت... او، به درگاه معشوق رو كرد و ليلي را به 5 نور مقدس سوگند داد....
ليلي، پريشاني مجنون را تاب نياورد و او را در حلقه محبتش گرفت... و چون لذتي در فراق هست كه در وصال نيست، او را خليفه جايي كه سياره رنجش ناميده اند، نهاد... و تمام موجودات را به خدمتش درآورد تا مجنون، بياموزد كه چگونه راه دوباره رسيدن به ليلي اش را بازيابد...
اكنون، شايد ميلياردها سال از آن زمان گذشته باشد... مجنون ها به دنيا مي آيند، يك دوره عاشقي مي كنند، و باز مي گردند...
به اين جاي قصه كه مي رسم، خودم را مي بينم. مجنوني كه شايد در طي 25 سال و 2 ماه و 20 روز فراق، بارها و بارها ليلي اش را گم كرده باشد... اما گويند: مجنون خاك را بو مي كشيد، مسير گام نهادن ليلي را مي يافت... به هر گوشه كه مي نگرم، ردي از ليلي است و هر چه را كه مي بينم، نام ليلي را فرياد مي كشد... مگر مي شود در اين خداوندگارستان او را گم كرد؟!
... قصه ما آدم ها، قصه عجيبي است... گاهي چنان آشفته مي شويم كه باخودمان زمزمه مي كنيم«و كنت نسيا منسيا...» اما اين آخر راه نيست... اين ابتداي يك عشق سرشار است... جايي كه ليلي ات، تاب پريشاني نمي آورد و تو را نويد مي دهد به آرامشي در جوار محبتش...
قصه ما آدم ها، قصه فرازهاست و فرودها... خنديدن ها و گريستن ها... افتادن ها و برخواستن ها... ما آدم ها، در كشاكش اين روزگار غريب، خودمان را بازمي يابيم و يا... گم مي كنيم...
اين روزها، اين قدر دورنگي و خيانت و ... گريبانگير ما آدم ها شده است، كه اگر كسي خودش باشد تعجب مي كنيم! اگر كسي صادق باشد، از خودمان مي پرسيم: راستي چرا؟! ...
اما بعضي ها، به درست يا خطا، هنوز اعتقاد دارند كه مي شود براي يك بار هم كه شده، در بين همين آدم ها هم صادق بود... بايك نفر! حداقل يك نفر! يك نفر كه در پي ليلي است... يك نفر كه ...
اما اين جاي قصه ما آدم ها عجيب است!
وقتي مجنوني پاي در راه محبتي زميني مي نهد تا راهنمونش شود براي جستجوي ليلايش، به ناگاه تمام درها بسته مي شوند، همه چيز به گونه اي رقم مي خورد كه مجنون را مطمئن كند، اين راه هم به ليلي ختم نمي شود! تا مجنون بياموزد كه صبوري، تنها چاره رفع فراق است... اما مجنون اين قصه، بي تاب و آشفته است... تنهاست! مجنون اين قصه... آيا ليلي هنوز تاب پريشاني اين مجنون را دارد؟!
ما آدم ها، گاهي براي رسيدن به ليلي مان، كارهاي عجيب و غريب مي كنيم! مثلا از مجنوني ديگر كه يك سال و 8 ماه و 5 روز، ديرتر پاي در اين سياره رنج نهاده است، ياري مي طلبيم... در حالي كه آدم هاي ديگر اين را دوست ندارند! هيچ كجاي اين قصه را دوست ندارند! بيشتر آدم هاي ديگر... اين جاي اين قصه چندان مهم نيست!
آري! ما آدم ها، خيلي غيرقابل پيش بيني هستيم... حتي براي خودمان! و چقدر براي يك مجنون سخت است كه از دنياي درونش براي يك مجنون ديگر سخن بگويد... وقتي ببيند كه هر دو مجنون شيفته يك ليلايند، هر دو يك سخن مي گويند با دو زبان، هر دو در يك مسير گام نهاده اند، اما گاهي زبان همديگر را نمي فهمند! چه سخت است كه بي تجربگي و خامي مجنون كوچك، او را چيزي غير از آن كه هست جلوه مي دهد و گفتارش نمي تواند درونش را منعكس كند... چقدر اين مجنون گاهي احساس خستگي مي كند!
سيد محمود عزيز،
اكنون كه واژه ها را به ياري گرفته ام، تا باري ديگر، از دنياي مجنوني ديگر، با شما سخن بگويم، بيماري اي سخت مرا آزرده ساخته و تبي شديد قوايم را به تحليل مي برد... و اين آگاهم مي كند كه چقدر اين موجود ضعيف است!
... و به خودم نهيب مي زنم كه: اين منزل نه جاي ماندن است! در يكي از همين روزها و شب هاست كه بانگ الرحيل زمين و آسمان را پر مي كند و منادي عشق ندا مي دهد: شتاب كنيد كه ديگر زمان درنگ سر آمده است... و اين مجنون را به ديار ليلي باز مي گردانند... اما... در اين انديشه ام كه آيا ليلي مرا مي پذيرد؟!
آري عزیز! قصه همين است... قصه مجنون هايي كه خودشان را گم مي كنند، پيدا مي كنند، گم مي كنند، پيدا مي كنند، گم مي كنند، ولي شايد ديگر هيچ وقت پيدا نكنند! و من از روزي هراس دارم كه در اين دوارن عقل و عشق، براي هميشه خودم را گم كنم!
جالب است! من براي بهتر يافتن ليلي ام، پاي در راهي نهاده ام كه گاهي بسيار متاثرم مي كند... آن جا كه سرعت حركت خودم، بي توجهي ام به بار معنايي كلمات و نحوه چينش واژگان، لحن گفتارم، بي صبري ام و ... مرا چيزي بسيار دورتر از آن چه كه هستم نشان مي دهد.
امروز در مقام توجيه حرف ها و رفتار گذشته ام نيستم... اما مي خواهم از مجنوني بگويم، كه خيلي چيزها را در اين سياره رنج هنوز فرانگرفته است و گاهي كارهايي مي كند كه خودش را هم شگفت زده مي كند! مجنوني كه چشم هايش هيچ وقت دروغ نمي گويند و سكوت در جوارش، او را بهتر از گفتگو با وي از راه دور، منعكس مي كند. و گفتگوي از راه دور، بهتر از خواندن نوشته هايش! شايد هم براي همين هميشه اين مجنون از مجنون ديگر مي خواهد كه در جوار يكديگر سخن بگويند...
.
.
.
قصه به آن جا رسيد كه مجنون ها به خلوت يكديگر پاي گذاشتند، شوريدگي ها روز به روز بيشترشد و عطش دامن هر دو را گرفت... در پي آب حيات برآمدند و به دنبال ردي از ليلي، به عمق نگاه يكديگر دل بستند... اما مگر اين متاع الغرور فرصتي براي پرواز مي دهد! مگر ابليس پاي در بند، مي تواند تقرب رقيب ديرينه اش را تاب اورد؟!
زمان مي رفت و دو مجنون را با خود مي برد!
و شايد همين باعث غربت دو جستجوگر ليلي از خود و ديگري شد... هر دو سخت برآشفته بودند و دنياي از سوال و مجهول در ذهن ديگري خلق مي كردند...
مجنون كوچك، از دليل مجهول بودنش، سخت بهت زده شده بود! مجنون خنده اش گرفته بود از اين كه چگونه اين سوالات را در ذهن مجنون بزرگ ايجاد كرده است! مجنون كوچك...
شايد مجنون كوچك، نه در پايان اين قصه، كه هميشه و براي همه، مجهول بماند!
.
.
.
نمي دانم چگونه خويش را معنا كنم! هيچ زمان ياد نگرفته ام كه خودم را با كلمات منتقل كنم... هيچ گاه نياموخته ام كه درونم را با كلمات فرياد كنم... هيچگاه با كسي كه فاصله اي اين چنين با من دارد، در اين زمينه ها بحث و گفتگو نكرده ام... و شايد تلفيق تمام اين بي تجربگي ها، مرا در ابتداي راهي كه پيمودنش را حتي در خواب هم نمي ديدم، اينگونه با مشقت روبرو كرده است... و هيچ مشقتي نيست، مگر ترس از عدم برداشت روشن مجنون ديگر از روحيات، خلقيات، برنامه آينده و زندگي ام... و مشقت ديگر، دامنگير بودن مجنون ديگر در غصه هايي است كه گاهي نمي دانم چيست... و ...
كاش بلد بودم چگونه حرف بزنم و يا كاش مجنون ديگر را فرصتي بود تا در كنارم اين سخنان را شنيده بود!
.
.
.
.
مجنون كوچك، در اين چند ماه، چيزهايي فراگرفته است، كه شايد در طول ساليان هم نمي آموخت... مجنون كوچك، خودش را باري ديگر، در جزئي ديگر از زندگي اش يافته است... اگر چه به قيمت تجربه اي سنگين، اما مجنون كوچك، كمي بزرگ تر شده است!
.
.
.
قصه ما آدم ها، قصه عجيبي است!
بسم الله
.
.
.
بگذر...
خنجر مكش بر زخمي كه با نمكش تازه مي دارم...
رهايم كن...
اين روزها تنهايم... گيجم... گمم...
خسته ام و بي ياور
اين روزها داغ غربتم را صبورانه بر دوش مي كشم...
رهايم كن... بگذار در پيله تنهاييم بپوسم وقتي جرات پروانه شدن و پرگشودن ندارم...
بگذار اين قدر در خودم چله نشيني كنم تا شايد غمت از دلم برود...
بگذار خودم را ويران كنم... تهي كنم...
...
اين همان ويرانه نشيني است كه قولش را داده بودم... رج مي زنم... تار و پود را در هم مي تنم و همه اش مي شود يك خط از انتظار...
در اين همه فيروزه گم كه نمي شوم ... تو را پيدا مي كنم...
گيسوان پريشانم را به باد مي دهم تا يادم برود چه چيزهايي را تو بر باد داده اي...
مي روم كنار ساحل مي نشينم و اين قدر اب را نگاه مي كنم تا ابي شوم و مهتاب را بگذارم در كف همين دريايي كه بي تو باور كردم.
گفته اند ديوانه ها را مي گيرند اما چرا هيچ كس به من سنگ نمي زند؟!
نكند هنوز نمي دانند كه ديوانه تو شدم روزي كه مجنون را به جرم فردايي بي تو به دار زدند در اين سرزمين بي كسي غريب؟
چرا هيچ كس دام نمي اندازد و اين غزال وحشي را نمي گيرد؟!
انگار همه مي دانند روزي پلنگي تمام ذهنم را دريده است و جز يك مشت خاطره هيچ چيزي برايم باقي نگذاشته است...
كوير اين روزها، روزهايش داغ و شب هايش يخبندان مي شود... هيچ اميدي هم به بهار نيست!
و من هنوز هم در اين نيمه راه غربت زدگي در پي ماهي هستم كه يك شب پلنگي پنجه بر چهره اش انداخته و ...
.
.
.
.
حق
بسم الله الحق
.
.
.
معبود من!
به داده و نداده ات شكر
كه داده ات نعمت، نداده ات حكمت و گرفته ات ابتلاست...
.
.
.
مي داني!
قصه ما آدم ها، قصه عجيبي است...
دوستي راست مي گفت: «اگر ما مجنون ليلايي باشم، همه چيزمان رنگ و بوي همان ليلا را مي گيرد...»
اما ليلاي من!
تو كجا و ما در نفس ماندگان كوچك كجا!
هر كدام از ما، به گونه اي پا بنديم... هر كداممان يك جاي كارمان مي لنگد...
هر كداممان به گونه اي فريفته اين «متاع الغرور» شده ايم...
اين تنها شباهت ما «كوچكان دربند» نيست...
ما شباهت هاي زيادي داريم!
اكثر ما، مجنون هايي ليلا گريزيم!
اكثرمان، دل به القاب و عناوين اين سياره رنج خوش كرده ايم
و سعي مي كنيم اين چند روزه كوتاه آزمون رنج و صبوري را
با حلاوت بگذرانيم
غافل از ان كه... لقد خلقناكم في كبد....
مي دانم!
تو مي بيني... تو همه اين ها را مي بيني و مي داني
يا خير الشاهد و مشهود!
درياب اين كشتي نشستگان بحر طوفاني نفس را!
.
.
.
حق