تبليغاتX
هبوط در كوير - شطحيات يك روباه وحشي...

 

بسم الله

.

.

.

بگذر...

خنجر مكش بر زخمي كه با نمكش تازه مي دارم...

رهايم كن...

اين روزها تنهايم... گيجم... گمم...

خسته ام و بي ياور

اين روزها داغ غربتم را صبورانه بر دوش مي كشم...

رهايم كن... بگذار در پيله تنهاييم بپوسم وقتي جرات پروانه شدن و پرگشودن ندارم...

بگذار اين قدر در خودم چله نشيني كنم تا شايد غمت از دلم برود...

بگذار خودم را ويران كنم... تهي كنم...

...

اين همان ويرانه نشيني است كه قولش را داده بودم... رج مي زنم... تار و پود را در هم مي تنم و همه اش مي شود يك خط از انتظار...

در اين همه فيروزه گم كه نمي شوم ... تو را پيدا مي كنم...

گيسوان پريشانم را به باد مي دهم تا يادم برود چه چيزهايي را تو بر باد داده اي...

مي روم كنار ساحل مي نشينم و اين قدر اب را نگاه مي كنم تا ابي شوم و مهتاب را بگذارم در كف همين دريايي كه بي تو باور كردم.

گفته اند ديوانه ها را مي گيرند اما چرا هيچ كس به من سنگ نمي زند؟!

نكند هنوز نمي دانند كه ديوانه تو شدم روزي كه مجنون را به جرم فردايي بي تو به دار زدند در اين سرزمين بي كسي غريب؟

چرا هيچ كس دام نمي اندازد و اين غزال وحشي را نمي گيرد؟!

انگار همه مي دانند روزي پلنگي تمام ذهنم را دريده است و جز يك مشت خاطره هيچ چيزي برايم باقي نگذاشته است...

كوير اين روزها، روزهايش داغ و شب هايش يخبندان مي شود... هيچ اميدي هم به بهار نيست!

و من هنوز هم در اين نيمه راه غربت زدگي در پي ماهي هستم كه يك شب پلنگي پنجه بر چهره اش انداخته و ...

.

.

.

.

حق

 

 

شطحياتي از مريم عارف در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 |